محمد خزائلى
245
شرح بوستان ( فارسى )
مرا نيز چوگان لعب است و گوى * بگفتند : اگر نيك دانى ، بگوى پس آنگه به زانوى عزت نشست ، * زبان برگشاد و دهنها ببست ( 1 ) به كلك فصاحت بيانى كه داشت ، * به دلها چو نقش نگين برگماشت سر از كوى صورت به معنى كشيد * قلم ( 2 ) بر سر حرف دعوى كشيد بگفتندش از هر كنار ، آفرين : * كه بر عقل و طبعت هزار آفرين سمند ( 3 ) سخن تا به جايى براند ، * كه قاضى چو خر درو حل بازماند برون آمد از طاق و دستار خويش ، * به اكرام و لطفش فرستاد پيش : كه هيهات ! ( 4 ) قدر تو نشناختم * به شكر قدومت نپرداختم معرف به دلدارى آمد برش * كه دستار قاضى نهد بر سرش كه فردا ( 5 ) شود بر كهن مئزران ، * ز دستار پنجهگزم سرگران چو مولام خوانند و صدر كبير ، * نمايند مردم به چشمم حقير تفاوت كند هرگز آب زلال ، * گرش ظرف زرين بود يا سفال خرد بايد اندر سر مرد و مغز * نبايد مرا چون تو دستار نغز كس از سر بزرگى نباشد به چيز * كدو سر بزرگ است و بىمغز نيز ميفراز گردن به دستار خويش * كه دستار پنبه است و سبلت حشيش ( 6 ) به صورت كسانى كه مردم وشند ، * چو صورت ( 7 ) همان به كه دم دركشند . . . . . . . . . .